صفحه اصلي         مقالات       بین المللی       اخبار ایران       فرهنگي       ديدگاه ها       درباره ما       پیوندها      

2628

یادداشتهای صادق شکیب

مطالب مرتبط

از همین نویسنده
1389-05-05
هشدار _ www.hoshdar.net


شهری در اعماق نیستی

مدت مدیدی بود قصد سفر به شهرزادگاهم را داشتم. پس از سالیان درازی که ترک دیار کرده بودم حتما می بایست برای رتق وفتق پاره ای مسائل خانوادگی بدانجا می رفتم. گرفتاریهای زتدگی و مشکلات به کرات این سفر را به تاخیر انداخته بود. تا آنکه توانستم برای چند روزی از محل کارم مرخصی گرفته عازم شوم. هنگام کوچ به تهران ، شهر ما در ثقسیمات کشوری بخش محسوب می شد. از موقعی که شهر شده بود آنجا را ندیده بودم . ولی از دوست وآشنا شنیده بودم شهر توسعه یافته ساختمانهای زیادی در آن احداث شده است. همچنین ادارجات فراوانی. دیگر شهر ما هم دارای بنیاد شهید بود و شهرداری داشت حتی فرمانداری و بنیاد مستضعفان و جانبازان نیز آنجا فعالیت می نمود. در اتوبوس که نشسته بودم ، عجله و بی تابی می کردم برسم و همه ی اینها را به چشم خود ببینم.

....... ضمن تلاش ودوندگی برای حل موضوعی که بدانجا رفته بودم. پسر خاله ام فرهاد برا ی دیدنیهای شهر که چهره اش کاملا عوض شده بود می بردم. فرهاد دانشجو بود و در دانشگاه آزاد جدید الاحداث شهرمان مدیریت صنعتی می خواند. می گفت: از سر ناچاری این رشته را انتخاب کرده وگرنه خوب می داند در این مملکت صنعتی نیست تا مدیریت بر آن نیز مفهومی داشته باشد.

با لحنی آمیخته به طنزی تلخ وغمبار سخنانی در باره نابودی صنعت و رواج کارهای دلالی برزبان می راند و اینکه مدیریت دلالی بهترین و پر سود ترین رشته ی تحصیلی است. آنرا هم می بایست در بازار و حین داد وستد اجناس یاد گرفت نه پشت میز دانشگاه .... ضمن گردش در کوچه پس کوچه های شهر به محلی رسیدیم که افراد زیادی با لباسهای مندرس و قیافه های نگران صف کشیده بودند. فرهاد گفت: اینجا کمیته امداد است و امروز سیب زمینی توزیع می کنند. اینها هم برای در یا فت سیب زمینی ایستاده اند. پرسیدم به نظر نگران و پریشانحال می رسند. گفت: آخه می ترسند سهمی بدانها نرسد. چون دیروز با بلند گو می گفتند مقدار سیب زمینی ها محدود است و اینها از صبح الطلوع بدینجا هجوم آورده اند تا در اول صف باشند.

در چهار راه اصلی شهر جماعث دایره وار به تماشای صحنه ای نشسثه بودند. با هزار زحمت توانستیم زنجیر جمعیت را شکافته به ردیف اول برسیم. صحنه ی هولناکی دیدیم. ما مورین انتظامی فردی را لخت تنها با تنکه ای بر تن به روی تختی خوابانده بودند. شخصی که با نقابی چهره اش را پوشانده بود ، شانه ها و پاهای وی را بی رحمانه شلاق می زد. خون از بدن وی بلا انقطاع فوران می زد. صدای ناله ها و ضجه اش میدان را فرا گرفته بود. ماموران نمی گذاشتند جماعت که صورت خیلی هاشان را اشک فرا گرفته بود ، به جلو آیند. از فرهاد دلیل موضوع را پرسیدم. گفت: این معرکه هر روز در این میدان بر پاست. شخصی را که امروز میزنند معروفترین پیرایشگر شهر است.

موهای جوانی را با مدلی که آقایان داده اند، اصلاح نکرده برای همین می زنندش . فردا هم نوبت آن حوان است.... نتوانستم تحمل نمایم . گفتم برویم. آنسو ترک در چهار راهی چندین نفر به جان هم افتا د ه به قصد کشت همدیگر را می زدند. از فرهاد خواستم ته توی قضیه را در آورده برایم نقل کند. او رفت ومن قدم زنان به تماشای ساختمانهای خیابان پرداختم. تابلوی دادگستری با پارچه ی آویزان بر بالای درب آن که با خط درشتی نوشته شده بود: این اداره ذوب در ولایت است و می کوشد تا دشمنان ولایت ففیه را نابود کند، نظرم را جلب کرد. تا فرهاد بیاید سرکی بدانجا کشیدم. بر خلاف انتظار خلوت خلوت بود. فرهاد له له زنان رسید ه گفت: یک وانتی بخت برگشته که چاه توالت منزلش پر شده بود آمده بود تا دو نفر کارگر که پاتوقشان آنجاست برای کار به خانه اش ببرد. ده پانزده کارگر هجوم آورده بودند که دو نفر انتخابی باید آنها باشند.

بر سر همین موضوع با همدیگر گلاویر شده بودند. دراثر کتک کاری نه نتها سرودهن همگی خونین ومالین شده بود. بلکه شیشه های وانت نیز خرد وخاکشیر شده بود. بالاخره هم وانتی از خیر کار گذشته ، به هزار زحمت توانسته بود وانت درب وداغون گشته را از دست کارگران که بر آن آویزان شده بودند برهاند وپی کار خود برود. از فرهاد پرسیدم : مطلبی مرا به تعجب عجیثی انداخته ، همه ی ادارات اینجا شلوغند جز دادگستری . در همه ی شهرها یی که من دیده ام از ازدحام جمعیت در دادگاهها جای سوزن انداختن نیست ولی اینحا..... فرهاد گفت : دادگاه شهر ما فقط یک شعبه دارد رئیس شعبه هم دادستان است هم قاضی هم بازپرس و.... این عالی جناب روش محیرالعقولی اختراع کرده است برای همین سرش اینسان خلوت است.

در توضیح افزود: وی شاکی ومتهم را بدون پرس وجو 24 ساعت به زندان می فرستد. تا پس از آن به حرفهایشان گوش کند. برای همین کسی جرات نمی کند هر بلایی هم به سرش بیاید برای تظلم خواهی به دادگستری پا نهد.... در همین اثنا چند ماشین نیروی انتظامی شخص میانسالی را که دو لنگه آفتابه بر گردنش انداخته بودند وبربالای یکی از ماشینها دستبند بر دست ایستانده بودندش، دور شهر می چرخاندند. وما موری با صدای نکره ای با بلند گومی گفت : این شخص ملعون و خدانشناس را مست گرفته اند....

به فرهاد گفتم : نمی توانم دیگر تحمل کنم. کارمم تموم شده ، وسایلم را از منزلشان بیاورد واز قول من از خاله جون خداحافظی نماید. فرهاد گفت: باشه پسر خاله می آورم. ولی زیاد سخت نگیر. تهران شما نیز دست کمی از اینجا ندارد. شاید چون محیط بزرگ است شما به این شکل عریان متوجه الگوی مدیریت کشورداری که آقایان می خواهند به جهان صادر کنند نشده اید......

در اتوبوسی که عازم تهران بود تا رسیدن به مقصد مدام تصویر صحنه های هولناکی که دیده بودم در مغزم رژه می رفتند: هجوم کارگران گرسنه به سوی وانت، آفتابه بر گردن یک انسان، توزیع سیب زمینی ، شلاق وفوران خون، اصلاح موی سر وعدم رعایت استاندارد اسلامی آن.......

صادق شکیب sadeg. shakib@yahoo.com


خود فروشی مادری بخاطر معالجه فرزندش

بعد از صرف شام روزنامه را ورق می زدم که زنگ تلفن به صدا در آمد. دوستم مجید بود. می گفت : دلش گرفته اگر حوصله اش را دارم بیاید دنبالم تا با ماشین دوری بزنیم. گفتم: اشکالی ندارد. لباسم را پوشیده سر خیابان رفتم. مجید را دیدم در اتومبیل خود نشسته منتظر من است. منزلش چندان دور نبود. سوار شدم. شروع به صحبت کردیم. بی هدف داخل شهر از این خیابان به آن خیابان می راند. بدون تمرکز بر روی موضوع خاصی از هر دری سخن می گفتیم. اواخر شب بود. گفتم: خسته ام برویم منزل. از جلوی پارک جنگلی رد می شدیم زنی چادر به سر تند وهراسان از پارک بیرون آمد. هر دو تعجب کردیم. در آن وقت شب زنی تنها که دوان دوان خود را به خیابان می رسانید غریب می آمد. مجید ماشین را نگه داشته زن را سوار کرد.جوان بودوحداکثر بیست وپنج ساله می نمود.اشک دور چشمانش را فرا گرفته بود و اضطراب از سیمایش می بارید.

مجید مقصد وی را پرسید و اینکه چرا پریشان حال است. زن جوان صریح وبی مقدمه با لحنی که صداقت از آ هنگ کلماتش می بارید،گفت: بچه اش سخت مریض است. برای تامین بیست هزار تومان پول نسخه داروی وی پس از آنکه خود را به هر دری زده بود نتوانسته این مبلغ را تهیه نماید. سرانجام مجبور شده با همه اکراهش ساعتی خود را در اختیار دو جوان ژیگولو بگذارد تا آنها بیست هزار تومان به وی دهند. آن دو وی را به پارک برده بعد از اتمام کارشان پانزده هزار تومان داده گفته بودند دیگر پولی در بساطشان نیست و نمی توانند هم او را به خانه اش برسانند .

چرا که امکان دارد ما موران که امروزها مثل مورو ملخ زیاد شده اند با دیدنشان مشکوک شوند و دستگیرشان نمایند.ناچارا به تنهایی از اعماق پارک جنگلی به سوی خیابان راه افتاده بود. بعد از اندکی سکوت با شرم رویی و حالتی التماس گونه گفت: با وجودیکه این کاره نیست ولی حاضر است به ازای پنج هزار تومان بقیه به هر نحوی که مایل باشیم ساعتی هم با ما باشد. مجید با سمیایی سرخ از خشم وعصبانیت ، بدون آنکه حرفی بزند ماشین را پر گاز به سوی آدرسی که زن داده بود می راند. سر کوچه ای که در نبش آن داروخانه ای بود و زن گفت خانه اش در آن کوچه است مجید ماشین را نگه داشت وپنج هزار تومان به وی داد. زن ناباورانه به مجید ومن که سرم را پایین انداخته بغض خود را فرو می خوردم نگاهی انداخته از ماشین پیاده شده شتا بان به داخل داروخانه رفت. تا به منزل برسیم هیچ کدام حوصله آنکه حرفی بزنیم نداشتیم و بدون خدا حافظی از همدیگر جدا شدیم.

تا صبح در بستر خواب غلت می زدم وتیترروزنامه آنروز در مغزم که گویی آن زن ناشناس با دنیایی کینه وحسرت پر صدا میخواند، می چرخید: رئیس جمهور ایران در اقدامی خداپسندانه با تخصیص بودجه ساخت بزرگترین مسجد را در لبنان برای شیعیان آن کشور تقبل کرد. و موجب تحسین نمایندگان مجلس شورای اسلامی واقع گشت.

صادق شکیبSadeg.shakib@yahoo.com

رابطه مصلحت نظام جمهوری اسلامی با اختلاس بیست میلیاردی وقصاص افراد

حسین آقا پاسبان که همسایه ی قدیمی ماست امروز اسباب کشی دارد. اواخر خد متش می باشد و دو سه سالی بیشتر به باز نشستگی اش نماده است. تعجب کردم وقتی شنیدم به یکی از شهرستانهای دور وبد آب وهوا منتقل شده است. آنروز را ازقبل از اداره مرخصی گرفتم تا در حمع و جور کردن و بار گیری وسایل منزلش کمک دستش باشم. صبح زود به منزلشان رفتم وشروع به جمع آوری اسباب و اثاثیه وبسته بندی آنها نمودیم. به گوشم خورده بود که انتقال محل خدمت حسین آقا انتقالی معمولی نیست وتبعیدش کرده اند. ولی آن را بیشتر شایعه دانسته بودم. چون وی فرد درست کاری بود واصلا به وی نمی آمد خلافی از او سر بزند. از بدو استخدامش درتنها زندان شهر کوچکمان نگهبان شده بود.

کسانی که به هر علتی گذرشان به زندان افتاده بود همیشه از خوبی و ادب وی می گفتند و اینکه هیچگاه به زندانیان نه تنها سختگیری نمی کند بلکه کاری هم از دستش بر آید از انجامش مطلقا مضایقه نمی نماید.

در سکوت محض کار می کردیم. غمی گنگ بر چهره اش ماسیده بود. عرق از سرورویش می بارید که هر از چندی با دستمالی آنرا از پیشانی اش می زدود. زنش برایمان چایی آورد و رفت به راننده ی کامیون که دم در وسایل را با سلیقه خاصی بالای ماشین می چید و آب خواسته بود پارچ آب را با لیوانی به او بدهد. وقتی نشستیم چای را بنوشیم، بی مقدمه گفت : از سیمایت پرسشی را که در ذهنت می چرخد کاملا می خوانم. بگذار موضوع را از تو پوشیده ندارم. من بیست واندی سال است که از سوی نیروی انتظامی مامور خدمت در زندانم وشرافتم را گواه می گیرم همواره به پاکی و صداقت انجام وظیفه نموده ام. خلافهایی را که بعضی از همکارانم می کردند نه تنها تایید نمی نمودم همیشه هم سعی می کردم آلوده نشوم.

مثلا رساندن مواد مخدر به زندانیان معتاد واخذ پول از آنان و...... تا اینکه روزی جوانی روستایی را به اتهام دزدی انگشترطلایی که فوقش ده هزار تومان می ارزید به زندان آوردند. محکوم به قطع دو انگشت دست شده بود. طفلک قسم می خورد از روی نیاز مبرمی که به پول داشت به اینکار مبادرت کرده است وگرنه ذاتا دزد نیست وبار اولش هم است. با همه ی اصرار عده ای خیر خواه ، شاکی که فرد ثروتمند و با نفوذی بود رضایت نداد که نداد.

بالاخره روزی شخص رئیس دادگستری برای اجرای حکم به زندان آمد. جوانک را که از ترس ووحشت سیمایش از زرد چوبه نیز زردتر شده بود به حیاط زندان آوردند. اسباب و اثاث اجرای حکم را در حیاط چیدند. آنهم چه وسایل دهشتناکی....

انگشتان بیچاره را به تختی بستند. رئیس دادگستری با بی شرمی ووقاحت رو به ماموران که به صف ایستاده بودند گفت: زود یکی از شما تبر را بردارد ودو انگشت سارق رااز ته قطع نماید. هیچکدام از ماموران حاضر به انجام اینکار نشد. جوان را ترس ولرز وصف ناپذیری فرا گرفته بود. رئیس یکبارگی رو به من کرد وگفت: تو باید اینکار را بکنی. من که از کوره در رفته بودم با لحنی محکم گفتم: نه جناب اینکار از من ساخته نیست.

شما هم نمی توانید مرا واداربه این کار نمایید چون در حکم استخدام بنده نیامده که جلادم بلکه یک مامور ساده ام وبس. رئیس دادگاه که خشم حیوانی وجودش را فرا گرفته بود با نگاه کین توزانه ای به من، تبر را برداشته خود انگشتان آن مظلوم را با ضربه ای قطع کرد. جوان بیهوش شد و به دکتر که از قبل بالای سرش آورده بودند گفتند تا دستانش را که خون ار آن فوران می زد پانسمان نماید. انگشتان قطع شده نیز مرغ سر کنده اینور و آنور می پریدند. ....خلاصه این باصطلاح گستاخی را جناب رئیس به بنده نبخشید. و فرمود که مابقی خدمتت را باید در یکی از شهرستانهای دور افتاده ی جنوب کشور که فوق العاده بد آب وهواست بگذرانی......

در این حین راننده با صدای بلند گفت: یا الله عجله کنید. حسین آقا که پا شد. من دیگر نتوانستم آنجا بمانم . وبه بهانه اینکه کار واجبی دارم گیج و پریشانحال بسوی خانه می رفتم و مدام خبر آن روز که سر تیتر اکثر روزنامه ها بود با سماجت خاصی در مغزم می چرخید: به علت مصلحت نظام جمهوری اسلامی و جلوگیری ازسواستفاده تبلیغاتی دشمن، پرونده اختلاس بیست میلیارد تومانی از بانک صادرات پیگیری نخواهد شد.

صادق شکیب sadeg. shakib@yahoo.com


نحوه مداوای کودکان این مرز وبوم

در اثر ناراحتی قلبی برای چند روزی در بیمارستان بستری شدم. در اتاقی با دو تخت . بر روی آن یکی تخت پسر بچه ی هفت ساله ای به علت نارسائی قلبی بستری است. مادرش به عنوان همراه شبانه روز در کنارش نشسته بر صندلی می ماند. شب هنگام نیز سرش را بر تخت خواب پسرش تکیه داده می خوابد. پسرک فوق العاده کم حرف است. ندرتا سخنی بر زبان می آورد، آنهم برای تقاضای خوردنی یا نوشیدنی یا اینکه ار مادرش بخواهد وی را به دستشوئی ببرد. بعد از ظهر ها پدرش به ملاقات می آید. بدون آنکه سخن خاصی برزبان آورد ساعتی مبهوت ودر خود فرو رفته بر وبر به آن دو می نگرد. بعضا نیز اندکی به آهستگی طوری که نه پسرش می شنود ونه من با زنش پچ پچه می کند ومی رود.

عصر روز سوم که پسر بچه در خواب است به آهستگی سخن را با زن می آغازم و جویای وضعیت بیماری فرزندش می شوم. می گوید: آزمایشات نشان داده سریعا می بایست قلب اورا عمل نمایند. چند روز است شوهرش که در مغازه ی شیشه بری شاگردی می کند خود را به هر دری زده ولی نتوانسته پول عمل جراحی را تامین نماید و مطلقا امیدی هم نیست که بتواند تهیه اش کند. با وجودیکه نظر راسخ پزشکان بر این است اگرفرزندشان به همین منوال بماند حداکثر دو ماه زنده خواهد ماند ولی بالاخره از روی ناچاری تصمیم گرفته اند فردا با رضایت خودشان پسرشان را ترخیص کرده به منزل برند. با آهی فرو خورده که دنیایی درد ورنج از آن می پاشد می گوید: هیچ چاره ای نیست.....

فردا حوالی ساعت ده صبح شوهرش با سیمایی که در ته آن غم و خشم غیر قابل وصفی را می شد مشاهده کرد، به اتاق می آید و با حالتی غضبناک به زنش می گوید کار تمام است باید بروند. سپس رو به فرزندش نموده پیشانی اش را بوسیده می گوید: پسرم دکتر گفته اگر دو ماهی در خانه استراحت نمایی خوب خواهی شد. برویم. زن وشوهر وسایل فرزندشان را جمع کرده از اتاق که می خواهند بروند پسر سوار بر کول پدر خطاب به وی می گوید: با با جون یادت نرود قول داده ای وقتی خوب شدم برایم توپ لاستیکی خواهی خرید. خودت می دانی من آرزو دارم وقتی بزرگ شدم فوتبالیست شوم.

پدر با بغضی فرو خورده با صدایی که انگار از ته چاه می آید، می گوید: حتما پسرم خواهم خرید مگر امکان دارد از یادم برود. مطمئن هم هستم تو به آرزویت خواهی رسید. زن وشوهر با تکان دادن سروپسر بچه با نگاهی شیطنت بار وخوشحال از اینکه صاحب توپ خواهد شد از من خداحافظی کرده بسوی درب خروجی رفتند....

صادق شکیب sadeg . shakib @yahoo.com


 
1389-05-05 نسخه قابل چاپ
info@hoshdar.net